تبليغاتX
میـــــعادگــاه بـــــــاران























میـــــعادگــاه بـــــــاران

...خاطره ی شادمـانی های دیـروز بـزرگتـرین غمی است که امـروز داریـم

 

ورود افراد با چتر ممنوع 

 

باز باران بارید..........

خیس شد خاطره ها افرین بر دل ابری هوا هر کجا هستی باش یادت همیشه شاد.


نمي دانم چرا امشب واژه هايم خيس شده اند

مثل آسماني كه امشب مي بارد.... واينك باران
بر لبه ي پنجره ي احساسم مي نشيند

و چشمانم را نوازش مي دهد

تا شايد از لحظه هاي دلتنگي گذر كنم

                                           just  for    

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 0:53 توسط مـــرد بــــارانــی

باران نیا......

لطفأ نیا.....

من که همیشه خیسم ازدرد قلب شکسته ام....

تو دیگر خیسترم نکن ....

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:47 توسط مـــرد بــــارانــی|

حتی وقتی آسمان آفتابی است.......

باز یادت خیس خیسم میکند، بارانم.....

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:58 توسط مـــرد بــــارانــی|

مي توان در قاب خيس پنجره


چك چك آواز باران را شنيد


مي توان دلتنگي يك ابر را

در بلورقطره ها بر شيشه ديد

مي توان لبريز شد از قطره ها

مهربان و بي ريا و ساده بود

مي توان با واژه هاي تازه تر

مثل
 ابری شعر باران را سرود

مي توان در زير
 باران گام زد

لحظه هاي تازه اي آغاز كرد

پاک شد در چشمه هاي آسمان

زیر باران تا خدا پرواز كرد.

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:37 توسط مـــرد بــــارانــی|

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر...

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست...!

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 0:24 توسط مـــرد بــــارانــی|

بــــــــــاران بیهوده میباره،

کثیفی های این شهر زیر پوستش جمع شده است......

.

.

.

.

.

.

به صلیب میکشند بــــــــــاران را اگر خیسشان کند،

این موءمنان به نماز بــــــــــاران.....


(دستت خوش بیت کادیاکو زور زور جوان بون)


نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 19:55 توسط مـــرد بــــارانــی|

سلام راستش من یه رمان گذاشتم که شاید خونده باشیدش قبلأ شایدم نه

من خودم خیلی وقت پیش خوندمش ولی ضرر نمیکنید شما هم دانلودش کنید

به خوندنش می ارزه این آدرسشه

http://www.98ia.com/News-file-article-sid-770.html

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 20:20 توسط مـــرد بــــارانــی|

حس میکنم روی صورتم دنیا چکه میکند

حس میکنم قطره قطره, نم نم عاشقم میکنی

بارون که میبارد هوا تر میشود تا تو چشمک بزنی

بارون که میبارد باز با ترانه یا باز بی ترانه من عاشق تر گریه میکنم و رو به آسمان فریاد میزنم دوستت دارم

.

.

.




.

.

.

باران از راه رسید ، عشق را دوباره در مزرعه ی خالی تنم پروراند

زندگی را در آسمان آبی چشمم حس کرد ، ناگهان پاییز عشقم از راه رسید

باران حضورت كه ببارد تنهایيم خشكساليش را تعطيل ميكند

.

.

.


.

.

باران در گلوی من ابر ِ کوچکی ست ، میشود مرا بغل کنی؟

قول میدهم گریه کم کند

.

.

.


.

.


زیر باران با یاد تو میروم ، به دنبال جای پای تو

تو را می پرستم من شبانه ، برای لحظه های شادمانه

برای با تو بودن صادقانه ، می آیم من به پیشت عاشقانه

به تو دل بستم من شاعرانه ، اما افسوس از درک زمانه

چه زیباست راز زمانه ، اگر زندگی باشد یک ترانه

.

.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 2:22 توسط مـــرد بــــارانــی|

بچه ها سلام

خوبید عزیزای پسر خیس؟؟؟

راستش من خیلی دلخورم از دست بعضی از دوستا، چطور می تونن همه خاطراتشونو تو این دنیای مجازی از یاد ببرن؟؟؟؟؟

چرا هر کجا مشکلی براشون پیش میاد و یا از دست کسی نارحتن، میان سر وبشون خالی میکنن؟؟؟

زود میان میگن می خوایم وبمونو حذف کنیم......پس ما چی؟؟؟با این کار من فک میکنم انسانهای ضعیفی هستن

یه چیز دیگه یکی دو دوست اومده بودن و میگفتن تو لینکات زیادن و یه سری بهانه ها.....بعد منم فهمیدم که اونا فک کردن چون دوستای زیادی دارم دیگه به اونا توجه نمیکنم

این خیلی بده که بجای من فک کردن، اصلأ اینطور نیست من نظر تک تکتونو دوست دارم و همتون برام با ارزشید همین خواستم بگم همتونو دوست دارم

واینکه حرف آخرم اینه که من برای آپام نمی تونم همه دوستای گلمو خبر کنم، یعنی خیلی وقت می خواد که منم حوصلم می پوکه

هر پنجشنه و یا هر 5 روز یه آپ میکنم، خودتون بیاید و بخونیدشون لطفأ

هر چند که میدونم خیلیاتون فراموش میکنید و نمیاین

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 16:46 توسط مـــرد بــــارانــی|

دیشب باران قرار با پنجره داشت

.

.

دیشب باران آمد پایین کناره پنجره نشست

.

.

دیشب روبوسی آبدار با پنجره داشت

.

.

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد باران

.

.

چک چک، چک چک... چکار با پنجره داشت؟

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 2:44 توسط مـــرد بــــارانــی|

خسته ام از این تکرار

سرد

تنهایی، شانه های برای

باریدن

میخوام و دستهایی برای

فشردن

باشد کسی مرحم راز تنهایی
من...

نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت 1:48 توسط مـــرد بــــارانــی|

امروز باران بارید

 

امروز باران تند بارید...

           

من در دبستان بودم

 

من از دبستان آمدم

 

من تند آمدم


تنها یادگار دوران دبستان!!!

 

چه ساده و چه بارونی

 

 گذشت..........


نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:57 توسط مـــرد بــــارانــی|

مرا بارانی کردی

تازه در يک شب بارانی فهميدم

آری ؛ شانه هايت را گم کرده ام

روزها زير بار زندگی به دنبال نگاهت می گردم

شبها برای يافتنت غرق در سيل به خواب می روم

آری  ؛ شانه هايت را گم کرده ام

در روز به دنبال پناهی بودم ، اما پناهی نيافتم

ای پدر ، ای کوه ، من گناهکارم

گناهانم را با باران قلبت بشوی

ای پدر ، زندگی را بر من آسان گردان که سخت نيازمند کمک هستم

باران را به خاطر بسپار

چون پناهی جز او نخواهی يافت

آن روز را به خاطر بسپار

آن روز زير باران با تو بودم ، من خيس و تو با چتری به رنگ سرخ

چشمانم پر از اشک و نگاهان تو....



نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 19:20 توسط مـــرد بــــارانــی|

از آن شب بارانی

تا همین حالا

دقیقا یک عمرو سه دقیقه می گذرد

می بینی؟

حسابش رادقیق دارم!

یادش بخیر

یک عمرو سه دقیقه ی پیش

همین موقع!

دست هایم پر از تو بود!

لعنتی.....


تمام این مدت دل داشتی و حکم لازم نکردی


******

دیشب که باران آمد... میخواستم سراغت رابگیرم...


اما خوب میدانستم این بار هم که پیدات کنم، باز زیر چتر دیگرانی...


نم نم عشقت را با دریای محبت دیگران عوض نمیکنم نازی جون...


این ترانه

هر چه که باشد

برای توست...

چه از چشمهای آبی ِ مهتاب بگویم

چه از انار های خانه ی هما

چه از خودم!

همه مال توست!

"یا من"

تو می شوم

یا تو به من می رسی...

این کلمات

حروف رمزند

باور کن!

از ته نگاهم

آخر ِاین حرفها را بخوان

ادامه نمی دهم....

باران...

بیا!

خیسم کن!

فکر می کردم برای با تو بودن

باید زمان را

لحظه ها را

فریب دهم!

تا بیایی...

یا برسم....

اما

باور کن

لحظه ها

همیشه فریب می دهند....

همیشه از آنها عقب تریم...

بــــــــــاران! بــــــــــاران! بــــــــــاران!......


به گوشه قبای این دختر بر نخورد

 

به غیرتش بر می خورد

 

وقتی بفهمد

 

دیر گاهیست که طعم ِ لبانش

 مرا از حال می برد

 مرا از هال می برد

  به کنار یک اتاق

 به یک صحنه ی صاف و  سفید

 به انتهای لحظه ی اوج

 آنجا که در اوج

 سقوط می کنی

 و همان جا

 نگه ام می دارد...

 دیوانه می شوم

 داد می زنم

 بـــــــــــــــــــــاران

 نگه دار

 این رگ را بِبُر

 تا در امتداد کوچ ِ چلچله ها

 به

تو

 بکوچم

 راستی

هال ِ خانه ات

 کوچکتر از اتاق بود


زنانی که تهی از احساس

و باچتری از منطق

گوشه ای تنها نشسته اند

بی شک

همان دخترکان خندان و بی پروایی اند

که سالهایی نه چندان دور ...

به روی

نیمکت حماقتشان

بی تجربه از تب و لرز عشق

خیسی ِ بارانش را آرزو میکردند !


باران بهانه ای بود که زیر چتر من، تا انتهای کوچه بیایی......

.

.

.

.

.

کاش.....نه کوچه انتهای داشت و نه باران بند می آمد.....!


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 6:13 توسط مـــرد بــــارانــی|

دختــــــری پشت یه هزار تومانی نوشتــــــه بود:

پدر معتــــــادم برای همین پولی که پیش توست یک شب مــــــرا به دست صاحب خانه مان سپــــــرد!

خدایــــــا چقدر می گیری؟؟

چقــــــدر مــــــی گیــری؟؟

که بگــــــذاری شب اول  قبر، قبل از ایــــــنکه  تو ازم سوال کنی،  من ازت 

بپرسم چــــــــــــــــــرا... !!؟؟


نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 1:1 توسط مـــرد بــــارانــی|



مرا از عشق نترسان

من سالهاست زیر باران قدم میزنم...


               

      


اگر میدونستی چقدر دوستت دارم

برای اومدنت بارون رو بهانه نمیکردی

رنگین کمان من


باز باران آمد

از هوا یا ز دو چشم خیسم؟

نیک بنگر!

چه تفاوت دارد . . .



وقتی خیس از باران به خانه رسیدم...

برادرم گفت: چراچتری با خود نبردی؟

خواهرم گفت: چرا تا بندآمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت: تنهاوقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد ...

اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت: باران احمق! ...

این است معنی مادر ........


باران.....

آسمان بارانی است همگی می گذرند، چتر دارند به دست

تا نبارد باران بر سرو صورتشان

اما....من تنها و رها زیر این سقف سیاه گام بر میدارم

آری گام برمیدارم بی چتر.........و به تو می اندیشم.......


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 20:25 توسط مـــرد بــــارانــی|


صدایی آشنا  آسمان و زمین و گلها مرا صدا می کنند

خبری خوش آنها می گویند, آماده شوباران می آید


لبخند می زنم برای دیدار باران آماده می شوم آنها می دانند که من همیشه


وجودم به تمامی ,پذیرایِ باران است


چتر نه ,چتر نمی خواهم ,هیچگاه چتر نخواسته ام


دوست دارم ,منو باران یکی شویم دوست دارم خیس شوم


خیس ا ز باران زیر باران اشک میریزم اشک... اشک... اشک


 این اشکها, گرفتگیهای دلم است


می خواهم باران همه ی گرفتگیهای دلم را پاک کند

پاکِ پاک و باران چه مهربان اشکهایم را در بر می گیرد


قدم می زنم و غمها به آرامی از دلم رخت می بندد


کم کم سبک می شوم


باراااااااااااااااااااااان  باراااااااااااااااااااااان


باران باران دوستت دارم من و باران یکی می شویم و باران


طراوت, پاکی و شادابی خود را با من شریک می شود


ومن چه زیبا د ر این نعمت خدا ,خود را رها کردم



خدای من ,چه عاشقانه این موهبت را لمس کردم


رنگین کمان نعمتهای خدا در دلم ,پدیدار می شود


اوَه که چه زیبا رنگهای شادش تیرگیِ افکارم را پاک می کند


وقتی به خانه می رسم, آنقدر آرام و رها هستم ,

انگار که پر پرواز دارم آرام و سبک می شوم


بخواب می روم خواب خوابی آرام خدای خوبم شکرت
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:29 توسط مـــرد بــــارانــی|

سلام به همه دوستای عزیزم

خیلی ممنونم که اومدی

راسش منو ساناز جون یه وبلاگ درست کردیم به اسم آرزوهای قشنگ تو، لطفأ بهش سر بزنید و آرزوهایتون رو برامون بنویسید،به کمکتان احتیاج دارم برای بهتر کردن وب

 آرزوهاتونو تو وبمون ثبت میکنیم

و ما رو به اسم آرزوهای قشنگ تو، لینک کنید و خبر بدید تا ماهم اونجا لینکتون کنیم.

 مرسی عزیزم که همشو خوندی، با آرزوی بهترین ها....

www.arezohainagofte.blogfa.com

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 15:57 توسط مـــرد بــــارانــی|

آن دم که باران می بارید و قطره های آن بر روی گونه ام مینشست تو را یافتم.

تو همان قطره بارانی بودی که بر روی چشمانم نشستی ، قطره ای پر از محبت و عشق.

آن لحظه احساس کردم آن قطره ، قطره اشکم است که از چشمانم سرازیر شده .

اما آن یک قطره باران بود ، قطره بارانی که مرا عاشق کرد.

از آن لحظه هر زمان باران می بارید به زیر باران میرفتم بدون هیچ چتر و سرپناهی.

باران می بارید و من خیس خیس در زیر قطره هایش می نشستم تا دوباره تو را احساس کنم.

یک لحظه بغض گلویم را گرفت و قطره های اشک از چشمان سرازیر شد.

قطره های اشکی که بوی باران میداد .

گویا یکی از آن قطره های اشک ، همان قطره باران بود که در چشمانم نشسته بود.

احساس کردم چشمانم عاشق شده اند ، عاشق باران و لحظه های بارانی.
حس غریبی بود .

حسی که میگفت این قطره های اشک فرشته ایست که از آسمان بر گونه های من میریزد.

یک لحظه چشمانم را به آسمان دوختم ، در میان شاخه های درختی که در زیر آن ایستاده بودم تو نشسته

بودی و چشمان خیست را به من دوخته بودی.

تو بودی که اشک میریختی و قطره های اشکت همراه با باران بر گونه های من میریخت.

آری آن قطره از اشکهای تو بود نه از  قطره های باران.

آن زمان بود که عاشق باران شدم ، عاشق تو و لحظه های بارانی .


نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 10:36 توسط مـــرد بــــارانــی|


تو آن باران تند بی قراری که راهی غیر باریدن نداری، 
نمی ماند نشانی از بدی ها اگر بر تک تک دلها نباری

همیشه ابرا می بارن اما همه عاشق ستاره ها میشن

 مواظب باش چشمک ستاره، گریه ی ابرو از یادت نبره


میدانم که می مانی و از قلبم بیرون نمیروی
پس لااقل باران را بهانه کن
دارد باران می آید

چو کودک زیر باران می دویدم ، چه نجواهایی که از باران شنیدم ،

من از آیات سبز آفرینش ، تماشایی تر از باران ندیدم


نگاهم یاد باران کرده امشب، مرا سردر گریبان کرده امشب، غم و فریاد من از این و آن نیست، دلم یاد رفیقان کرده امشب


سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی/ شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی/ آه باران من سراپای وجودم آتش است/ پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی


غلط کرده باران

حالا که مرابه تو بد عادت کرد

ه بی تو می بارد

روز و شب 

بی خستگی 

وقتی خودت نیستی

باران هست


چقدر این دوست داشتن های بی دلیل...خوب است

 مثل همین باران بی سوال که هی می بارد

که هی اتفاق آرام و شمرده شمرده می بارد


باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است که می گویم: من تنها نیستم، تنها منتظرم


بغضهای مرطوب مرا باور کن، این باران نیست که میبارد ، صدای خسته ی قلب من است که از چشمان آسمان بیرون میریزد


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 2:39 توسط مـــرد بــــارانــی|

قیمت یک روز بارانی چقدره ؟؟؟


 


راستی: هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

چرا وقتی رعد وبرق میاد تو زیر درخت فرار میکنی؟

می ترسی برقش بگیرتت؟

نه،اون میخواد ابهتش رو نشون بده آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد!

اینجوری فقط میخواد بگه منم هستم

فراموش نکن همین بارون که کلافت میکنه که آه چه بی موقع شروع شده،کاش چتر داشتم،بعضی وقتا دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک میزنه

هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه؟

از خودت پرسیدی چرا تمام وجودشونو سر ما گریه می کنن؟ اونقدر که واسه خودشون چیزی نمیمونه و نابود میشن؟

ابرهارو میگم

ماها که همه چیز رو با پول میسنجیم تا حالا شده از خدا بپرسیم قیمت بارونی که باریده چقدره؟

میدونم که خیلی خنده داره وخیلی سوالهاست مثل این که شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه....

( قدر خودت رو بدون ولطف دوستان واطرافیانت رو هم دست کم نگیر،به زندگی ایمان داشته باش تا بشه تموم قشنگی های دنیا مال تو )

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 9:54 توسط مـــرد بــــارانــی|


آخرين مطالب
»
» رامتین
» برای آباد ماندن گاهی باید رفت
» چک چک باران
» ارث پدری
» نبار بارانم
» کاش یک زن نبودم
» دل تنگی
» سلوووووم
» باران و پنجره

Design By : RoozGozar.com